پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

هر جلوهٔ زیبا
ناخودآگاه مرا یاد تو می‌اندازد
و لاجرم
مرا با خود به اوج می‌برد
سرنگون می‌سازد
می‌خنداند و می‌گریاند!
ای کاش
لااقل دستم را می‌گرفتی
تا حرارت عشقم را درک کنی!
گرچه میدانم
هرگز نمی‌فهمی چقدر دوستت داشتم
و مشکل من این روزها همین است ...

-نزار قبانی


پ.ن:نمی‌خواهم خانه‌ تکانی کنم، از پاک شدن بقایای سایه‌ی سنگینِ تو در جایی که هرگز حضور نداشته‌ای می‌ترسم.


اگر به تو بگویم که لمست می‌کنم تا باورم بشود که در خیال نیستی و در واقعیتی؛ حرف مرا به تعارفی حمل می‌کنی، اما حقیقت همین است.
تو تنها پیروزی دوران حیات منی.

-شاملو


رمز ادامه همان است.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 1:51 توسط Leader mahsima|

عزیزکم؛ یک جنگی هم هست که سخت‌تر از جنگ‌هایی است که خمپاره و تیر و خون و کشتار دارد. جنگ بین واقعیت و خیال آدم. اینکه آدمی بگردد و ببیند این حسی که درونش جوشیده واقعی‌ست یا خیالی. اینکه ترمزی دستش بگیرد و حواسش باشد که خیالش، جلوتر از واقعیت نرود.
حالا می‌توانی جای خیال، احساس و جای واقعیت، عقل بگذاری.


پ.ن:در این عمرِ کوتاهِ شاید هفتاد ساله، چرا باید «قانع» باشیم به کم؟ چرا باید مطیعِ امرِ عقل باشیم؟ چه چیز ارزش این را دارد که از ترس به پستویی بخزیم و در دالانِ وسواس بیفتیم؟


آن نهنگی که یونس را بلعید، اکنون در قلب من است. می‌تپد. می‌گرید. تاوان می‌دهد. بین دو حرف خاموش می‌شود. در تور عقل می‌افتد و هر بار رسول جدیدی سینه‌اش را می‌شکافد و بیرون می‌دود. از درد به خود می‌پیچد. از شعله عشق به انتظار جنون می‌نشیند و این آتش بر او سرد نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود ...


پ.ن:برای تو می‌نویسم، برای ماهی کوچک قرمزی که توی رگ‌های آبی دستانت زندگی می‌کند.

پ.ن:می‌توانستیم خوشبختر از این باشیم؛ اما دنیا باید ثابت میکرد ققنوس جدیدی، و یا به قول سیمین دانشور «زنِ نویی» از پسِ این فلاکت بیرون خواهد آمد تا ما متحیر شویم از این همه پیچ و خم و آدمِ تازه‌ای. بعد از این ابتلائات، حتی اگر خوار و زبون از پس ناملایمات بربیاییم هریک از ما رسولِ کوچک خویشتن و دیگری می‌شویم، چون تعلیم دیدیم و بلدِ آزمون شدیم.

پ.ن:سرانجام به ادبیات روی آوردیم که‌ در این دنیا، پیوسته آخرین پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.

_رومن گاری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 1:1 توسط Leader mahsima|

آدم وقتی مصیبت‌هایش زیاد می‌شود به مخدرهای مختلفی پناه می‌برد و هرکسی متناسب با شرایط و باورهایی که دارد، مخدرش متفاوت است؛ فیلم، کتاب، خرید، دوستان، الکل، عشق، ورزش، کار، مواد، سریال و خواب ... درد هم آن جایی عمیق می‌شود که نمی‌خواهی به «مخدر» پناه ببری و می‌دانی سرانجامِ عادت به فرار و پناه بردن به این‌ها، از تو یک ترسوی شکست خورده می‌سازد. یک آدم حقیر که نهایتا باید با آنچه بر او گذشته مواجه شود و الی الابد نمی‌تواند پشت این دل‌خوشی‌های کوچک، غم و رنج خود را مخفی کند.

حالا هم .. من نمی‌خواهم به این مخدرها پناه ببرم. ترجیح می‌دهم از دست خودم کتک بخورم، ملامت شوم، ولی رو در روی آینه، دروغ نگویم.


پ.ن:سوفی در مست‌ترین حالت ممکنش حرف جالبی زد:
که یک شب‌هایی باید زیاده‌روی کرد!
در مستی، در غم، در دوست داشتن، در هر آنچه که همیشه محتاط بوده‌ای.

پ.ن:نادیا: اگه من درون‌گرا بودم بازم دوستم داشتی؟
من: اون‌موقع بیشتر دوستت داشتم. من عاشق موجوداتی‌ام که حرف نمی‌زنن.


وقتی چهارده سالم بود موقع شیرجه زدن تو باشگاه رو ترامبولین انقدر پریدم که فقط دیدم دیوار جلومه و منم جز اینکه بخورم بهش هیچ کار دیگه ای ازم برنیومد، کتفم آسیب دید و بعد از اون دیگه ترس از دلم بیرون نرفت.
هربار که خواستم بپرم چشمامو می‌بستم و انقدر مکث می‌کردم که منصرف میشدم.
یه بار مربی ژیمناستیکم گفت "قبل اینکه فکر کنی همون رو بپر"، من چشمام رو می‌بستم و قبل اینکه فکرکنم می‌پریدم.
میخوام بگم بعضی وقتا فکرکردن زیاد تورو از تصمیم درست منصرف میکنه، "بعضی وقتا باید چشمارو ببندی و همون‌و بپری".


پ.ن:بهش میگم: «من دیگه خرِ سابق نیستم، خرِ جدیدم و احتمالا در آینده یک خر آپدیت شده و جدیدتر»

خرِ سابق و حال و مستقبل!

پ.ن:او هرگز زیبا به نظر نمی‌رسید، او شبیه به هنر بود و هنر قرار نبود زیبا به نظر برسد، قرار بود احساسی را در شما ایجاد کند.

- رینبو روول

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:45 توسط Leader mahsima|

می‌دانی یکی از قشنگ‌ترین وجوه تعامل ما چیست؟

اینکه موقع ارتباط پیامی یا همان چَت می‌دانی نقطه را کجای جملات بگذاری، ویرگول را کجا. می‌دانی رعایت نیم‌فاصله چه‌قدر در نوشتار فارسی مهم است. املای کلمات را بلدی و «نمی‌گذارم» را «نمی‌گزارم» نمی‌نویسی. تو میدانی چه زمانی باید سلام را در خط اول نوشت و مابقی حرف را در خط بعدی و چه زمانی باید حرف‌ها را پشت سرهم بعد از سلام، در خطوط بنویسی. تو از معدود افرادی هستی که در اطرافم با ویرگول آکسفوردی آشنایی و گاهی با وجود اینکه لج‌م را درمی‌آورد رعایتش می‌کنی.

تو می‌دانی من می‌نویسم و روی درست نوشتن حساسم. تو از اینکه ادبیات بخش مهمی از زندگی من را تشکیل می‌دهد خبر داری و این از «شناخت» در بالاترین سطح می‌آید. مادرم می‌گوید باید از کسانی که ما را می‌شناسند و به جزئیات‌مان اهمیت می‌دهند تشکر کنیم.

ممنونم که من را می‌شناسی.


پ.ن:صبح تو را در فروشگاه دیدم هلو و زردآلو سوا می‌کردی گفتی برای یک مهمان است تمام روز در انتظار زنگ تلفن بودم.

-گئورک امین

پ.ن:گفت: از روزمرگی‌ها بگذر، حرفِ اصلی‌ات را بزن. بی تعلل بوسیدمش.


زندگی‌های موازی
مگر جهانی به غیر از درون من و توست
منی که در تو جریان دارم
تویی که در من.


پ.ن:امروز صبح فهمیدم اگر به عقب برگردم همین مسیری که آمده‌ام را دوباره پر از خطا و اشتباه، عامدانه و آگاهانه طی می‌کنم تا بازهم بتوانم تو را ببینم. آن‌قدر دقیق آدم قبلی را تکرار می‌کنم که مبادا در نقطه‌ای تصادفی مسیرمان جدا شود.

فکر می‌کنم به نوعی از دیوانگی دچار شده باشم، اما متأسفانه همه چیز به تو ختم می‌شود و این نه دست من است نه دست تو.

پ.ن:باید بیایم، نگاه‌ات کنم، بیرون بیارمت، در آغوش بگیرمت و ببوسمت طوری که نتوانی بگریزی.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 7:7 توسط Leader mahsima|

آخ ماریا، ماریای فراموشکارِ خوف‌انگیز، هیچ‌کس آن‌طور که من دوستت دارم، دوستت نخواهد داشت. شاید آخر عمرت این را بگویی، وقتی که بتوانی مقایسه کنی، ببینی و بفهمی و فکر کنی: «هیچ‌کس، هیچ‌کس هرگز مرا چنین دوست نداشته است.» اما این به چه درد خواهد خورد و من چه خواهم شد اگر تو مرا دوست نداشته باشی، چون نیاز من این است که تو دوستم بداری. من نیاز ندارم که تو مرا «جذاب» بدانی یا فهمیده یا هر چه. من نیاز دارم که مرا دوست بداری و قسم می‌خورم که این دو یکی نیست.

‌‌
- از نامه‌های‌ آلبر کامو به ماریا


پ.ن:تا جایی که میتوانم زحمت می‌کشم، هر کاری که بلدم انجام می‌دهم
بیش تر از این از عهده‌ام برنمی‌آید؛ چیزی که نمی‌شود چاره کرد، باید تحمل کرد.

- داستایوفسکی

پ.ن:در روانشناسی اصطلاحی وجود داره
به نام «touch starved»
به معنای گرسنگی پوست!
به حالتی گفته می‌شه که احتیاج داریم یه نفرِ خاص بغلمون کنه یا دستمون رو بگیره، دقیقا مثل یه آرام بخش استرس و اضطرابمون رو کاهش می‌ده و نمی‌ذاره احساس تنهایی کنیم و حالمون رو خوب می‌کنه.


«خب چه کار کنم؟ خدا به هرکدام از ما نقطه ضعفی داده و من هم از بین این همه نقطه ضعف‌هایی که دارم، بزرگترینش این است که اصلاً نمی‌توانم تو را نادیده بگیرم.»

- هزار خورشید تابان؛ خالد حسینی


پ.ن:«زندگی خیلی دشوار و غم‌انگیز است. چطور آدم می‌تواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشتن برای خودش نگه دارد؟»

پ.ن:بوسیدمش،
دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد؛
من از جهان سهمم را گرفته بودم.

پ.ن:و من او را
طوری نگاه می کردم
انگار آخرین گلی بود
که در جهان باقی مانده بود.

- جمال ثریا

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 3:48 توسط Leader mahsima|

«پرویز تو دیگر رفتی مثل ابری که آهسته از روی آسمان گذر می‌کند و چشم های مردم با حیرت در زیبایی آن خیره می‌شود‌. نمی‌توانم به دنبالت بیایم زیرا وجود خودم را مثل یک زهر کشنده برای کشتن خوشبختی تو می‌دانم تو رفتی و زندگی من از نوازش های تو تهی شد‌. اما یادت هست شب ها و روز ها، دقیقه ها و لحظه ها همه پر است از یاد تو و گریز من. توی اتاق می نشینم سرم را میان دو دست می گیرم و به خودم می گویم نه نه. نه نه. دیگر نباید به او فکر کنی. او مثل آب بخار شده او مثل خورشید غروب کرده فکر کن او نبوده و نیست اما صورت تو جلوی چشم هایی چرخ می‌خورد.»

- از نامه‌های فروغ فرخزاد به همسرش


پ.ن:اولین بار که دیدمت نه شبیه اسطورهٔ داستانهایی که مادرم از بچگی در گوشم می‌خواند بودی،
نه شبیه مردهای هنرمندِ ساز به دوش.
تو فقط شبیه خودت بودی و همین شبیه خودت بودن، تو را خاص کرده بود.

پ.ن:من می‌توانم جای سیگار، نقاشی بکشم. با دوغ مست کنم. با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم و به جای تو بالشتک دوران کودکی‌ام را در آغوش بگیرم. تو برای فراموش کردن کسی که بی نظیر دوستت داشت، چه خواهی کرد؟


انگشتش را در دریا تر کرد
دستش آبی شد
خوشش آمد
سراپا برهنه، به دریا زد
تمام تن آبی شد
صدا و سکوتش هم آبی شد
زنی آبی!
همه تحسینش کردند
هیچکس اما عاشقش نشد.


پ.ن:«چنين كه به هم آغشتیم

تو كجا خواهی بود، وقتی كه نباشم؟»

- شمس لنگرودی

پ.ن:می‌دانستی که من گاهی با آغوش و باقی زمانم را با خیالِ آغوش تو زنده می‌مانم؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 2:11 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :