پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
من نمیدانم این افکار از کجا میآیند، اما گاهی اوقات میان روز دقیقا زمانی که آفتاب از پنجره میخزد روی میز و موهایم را نوازش میکند و من یقین دارم در آن لحظه اگر عکاسی وجود داشت میتوانست بهترین پرتره را از منظره بگیرد، حس از دست دادن عزیزی و تصور مردن عزیزترین اشخاصِ زندگیام دست رو گلویم میگذارد و آرام و با حوصله انگشتانش را فشرده میکند تا برسم به نقطهی حساسِ شیون خودم بر سر خاک آنها و درک حسرتهای زیاد برای دیدارهای عمیقتر و فاکتور گرفتن حرفهای نسنجیده و نرنجاندنشان. در این لحظهی شوم که گرمای آفتاب آزارم میدهد و در تقلای شکستنِ آن دست سیاه هستم تا گلویم را رها کند، اشک از چشمانم سرازیر میشود و دلم میخواهد سریعتر کارهای مهم زندگیام پیش برود و خودم را در آغوش عزیزانم بیندازم و زارزار گریه کنم. ما به جملات مجریان تلویزیون، نویسندگان کتابهای انگیزشی، صدای گویندهی رادیو و و و میخندیم وقتی میگویند: «زندگی کوتاه است»، اما یک مرگ سهمگین در اطرافمان کافی ست تا دقیق و صریح متوجه بشویم مرگ آن حادثهای ست که یقیناً طوفانش به ما هم میرسد؛ آخر ما عادت داریم وقتی اخبار اتفاقات ناگوار را میشنویم بگوییم خدارا شکر آتش به خانه همسایه افتاده. روزی که عزیز رفت، ماهها منتظر روی غلتک افتادنِ کارهایم بودم. قرار گذاشته بودم که در یک بازهی زمانی خاص به فلان چیز برسم -که حتی امروز اصلا یادم نیست چه بوده و آن قولم را با چه کیفیتی پیش میبردم- و بعد بروم خانهی عزیزجون اینها یکی دو ماهی بمانم. مرگ آمد و به من فهماند زندگی درست همین درک از اکنون است و نه حدس و گمان آینده و نه پیشامد خاصی باید رخ بدهد تا آدم دست در دست خوشبختی بیندازد. پ.ن:من همیشه، برعکس تو، تو را جوییدم...گشتم و گشتم... مثل دختر بچهای پر از تمنا چشم چشم کردم...مثل امروز که بین ۸۰۰۰ نفر در نهایت پیدایت کردم... پ.ن: خدا رو چه دیدی شاید پر گرفتیم... شاید خندههامونو از سر گرفتیم... عطر تنت، یادآور چنارهای پیرِ نیاوران است؛ همانها که سایهشان از دیوار کاخ رد شده و هنوز هم ایستادهاند به تماشا. اما من یکی را میشناسم، همان که همیشه دست تکان میدهد برایم. نه با برگ، نه با باد، نه با تنهی خمشده. با خاطره؛ با بویی که از تو بلند میشود و مینشیند روی شانهاش. تو راه میروی و عطر تنت پشتسرت میآید. انگار دنبالهی حریریست که به پرچم وطن دوخته باشند. اصلاً بوی تو، بوی خاک تهران است، وقتی باران اول مهر میبارد و دانشآموزها با کیفهای سنگین و قلبهای سبک از خیابان رد میشوند. بوی چنار خیس، بوی ترمز ماشین، بوی چادر مادرم که همیشه گلریز بود. هر بار که آن چنار بیهیچ نسیمی تکانی میخورد، میفهمم که تو از کنارش رد شدهای .. بیآنکه کسی دیده باشد، بیآنکه چیزی گفته باشی. پ.ن:عطر دستهات پیامآور زندهبودن است، در جهانی که بسیاری در آن مردهاند. پ.ن:خدا رو چه دیدی شاید جون گرفتم شاید دستتو زیر بارون گرفتم...
تو شاید دوباره به دادم رسیدی شاید خنده برگشت خدارو چه دیدی...
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |