پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
آن شبِ عزیزِ از دست دادن بود، هوا رو به تاریکی میرفت اما من نیاز داشتم بیشتر در آن ورطه جنون بمانم تا بپذیرم. بپذیرم که در آخر، این ید قدرتمند خودم است که توان بر دوش کشیدن آن جسد سنگینِ سردِ تنها را دارد. هوا رو به تاریکی میرفت و من باید باز هم کامم را تلخ میکردم و چشمانم را به زلالِ اشک، تر؛ اما گریه نکردم. به چشمهای بیحرکت خودم که روی زمین افتاده و به آسمان خیره مانده بود نگاه کردم، با خودم گفتم: «آخی.. دخترکِ تنهای محتاج! چه رقتانگیز که لحظات آخر گریه میکردی. چه ترحم برانگیز که لحظات مانده به ذبح، قربانی دنبال عفو است و اشک میریزد». همانجا خاکش کردم. سوار ماشین شدم، ضبط را تا آخر زیاد کردم و تمام جاده را گریه کردم. پینوشت:از دست دادنهای پیدرپی مساوی بهدست آوردنهای پیدرپی نیست. پینوشت:عرضی نیست.
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |