پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
کامو در نوشتههاش زیاد از عبارت زندگی متعالی استفاده نکرده، یکی از جاهایی که این وصفرو به کار میبره وقتیه که داره قصهی ژاری در بستر مرگرو میگه، کسی که توی لحظات آخر زندگیش ازش میپرسن چیزی نمیخوای؟ و اون میگه چرا، یه خلال دندون، یه خلال بهش میدن، میذاره گوشهی لبش و با لبخند از دنیا میره، کامو میگه تمام ارزش زندگی متعالی همینه، تلاش بیوقفه برای گذر کردن از هر دشواری و رنجی، حتی اگر اون رنج به بزرگی مرگ باشه، حتی اگر تلاشت به کوچیکی یه خلال دندون! پ.ن:بالاخره یه روزی میفهمی که میتونی از خیلی چیزا دلسرد باشی یا دوستشون نداشته باشی، ولی با اینحال خیلی عادی به زندگیت ادامه بدی، شاید بلوغ اصلا همین باشه، درک این واقعیت که افکار و احساسات تو، هرچقدر هم که درست باشه، ذرهای از واقعیت دنیا کم نمیکنه. کلاسترمن سال پیش تو یه مقالهی خیلی مختصر مؤدبانه گفت به خودتون مربوطه که چه قرصهایی بخورید تا به کدوم خاطراتتون فکر نکنید، اما بدونید که گاهی اصرار به فراموش کردن اتفاقاتی دارید که از ملزومات انسان بودنه، غیر مستقیم توضیح داد که شما زمان سپریشدهتون رو با به یاد نیاوردن از معنا تهی میکنید و کسی که گذشتهی بیمعنایی داره خودش هم تبدیل به آدمی بیمعنا میشه. پ.ن:شایدم هیچکس عاشق نمیشه، شایدم آدم فقط به خودش اجازه میده که مثل یه عاشق رفتار کنه، برای مدتی و تحت شرایطی، که البته هیچوقت هم جرأت نمیکنه در این دو مورد صریحا با خودش حرف بزنه، نه با خودش نه با طرفش، چون دوست داره همه چیز اتفاقی بنظر بیاد، اینجوری شاعرانهتره، و بار مسئولیتشم کمتر. پ.ن: تاریخ انقضا داره همه چیز این دنیا. حتی آدما. پ.ن: گوش بده چون توکاری کردی با دلم… هزار بار بالا و پایین کردم نوشتههامو هزار بار رفرش کردم وبلاگو تا پیامی ازت ببینم هیچی نمیتونم بگم جز اینکه: عزیزدلم دلم برات تنگ شده... در دل این شبهای بیپایان، میان سکوت سنگین جهان، هنوز صدای قدمهای تو در خاطرم طنین میاندازد. این سکوت به زبان خودش سخن میگوید، قصهای را از دل آینده روایت میکند؛ قصهای که آغازش در هیچ کجای گذشته نیست، اما در انتظار روزیست که ما دوباره در کنار هم قرار بگیریم. اوستانس، فرزند ما، در نطفهای بیصدا، در میان هوا و زمین، در انتظار یک لحظه است—لحظهای که قلبهای ما دوباره همدیگر را بشنوند و این فاصله میان ما تنها خاطرهای شود در پسزمینهی زمان. او که هنوز نیامده، اما در جهانی که ما از آن دوریم، قلبش میتپد. در این خلأ میان ما و او، یک غم سنگین باقیست؛ غم از این که ممکن است او هیچگاه نبیند نور نگاهمان را به هم، هیچگاه نیابد دستهایمان را در هم، هیچگاه نفسمان را در یک موج از عشق مشترک حس نکند. مرد من، تو که روزی با من بودی و در کنارم عاشقانهها را زندگی میکردی، حالا در این دوری، در این سردی، کجایی؟ آیا نمیبینی که اوستانس در نطفهاش از بیپناهی رنج میبرد؟ آیا نمیدانی که این فاصله ممکن است او را پیش از تولد نابود کند؟ او فقط منتظر است، منتظر آن لحظه که دوباره با هم باشیم، منتظر آن لحظه که دوستیهای بیپایانمان به آغوشی کاملتر تبدیل شود و زندگیمان به جریان آبی پرطراوت بدل گردد. به من برگرد، به من نگاه کن، به آن چه که ما هنوز میتوانیم باشیم فکر کن. چون اوستانس، فرزند ما، در این شکاف میان دلها و جهانها بیقرار است. او به حضور ما نیاز دارد؛ به آن عشق که هنوز در خونمان جریان دارد، به آن حسی که میان دو قلب ما در هم میآمیزد. اگر این فاصله را طولانی کنی، اگر اجازه دهی که نطفهی او با مرگ فاصله نگیرد، چه بر سر آن آینده میآید؟ چه بر سر نسلمان؟ به او فرصت بده، به ما فرصت بده. بگذار او دنیا را با عشق ما ببیند. پ.ن:متأسفم، ولی فکرکردن شما رو در احساسات پختهتر نمیکنه، یونگ میگفت فیلسوف درونگرایی که همیشه با دقت از زنها دوری میکنه عاقبت با آشپزش ازدواج میکنه. پ.ن:میدونی از حس رهاشدگی سختتر چیه؟ هیچی پ.ن: داره میخونه: کی میگیره جاتو... رو تنم کبودی بوسه هاتو... پ.ن:تلاش برای یادآوری دوستیت به کسی که نیاز به دشمن داره هیچ کمکی بهش نمیکنه، باید بهش بخشید و رد شد...
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |