پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
من یک زنم و مادری کردن جزء لاینفک وجودم است حتی اگر به معنای دقیق کلمه مادر نباشم و یا آبستن این درد نشوم. اینکه دوست دارم تو خوب لباس بپوشی، خط ریشات دقیق باشد، گوشهی پیراهنت اتو کشیده باشد، گلدان گوشهی خانه پلاسیده نشود، تنت همیشه عطر خوبی داشته باشد، توی دلت غصههای جورواجور خانه نکنند، فکر اینکه تو چه غذایی دوست داری، جزییات خندهات چگونه است، گاهی نیاز به تنهایی داری، چه کتابهایی میخوانی و در کتابخانهات جای چه کتابی خالی ست و همه و همه .. از این میلِ لایتناهیِ من برای مادر بودن نشأت میگیرد. من اما با همهی ظرافتها و دقتهای زنانهام، دوست دارم گاهی اوقات دخترِ حواسپرتی باشم محتاج به ستون امنی که من را بلد است، برای موی شلختهام بازخواستم نمیکند و من را برای اندیشهام دوست دارد و نه آنچه که در توان هر آدمی ست، چه زن و چه مرد. پ.ن:وقتهایی که غم از در و دیوار مغزم بالا میرود، سوژههای بیشتری برای نوشتن دارم. برای همین غم را با همهی زخمهایی که درونم به جا میگذارد دوست دارم. پ.ن:جنس این غم هرچه باشد فرقی نمیکند. از رفتن معشوق گرفته تا بیپولی و بحران مالی! همهاش برای نویسنده خلأ ایجاد میکند و چه نعمتی بالاتر از این خلأ برای ایده گرفتن و قلم را روی کاغذ بالا و پایین کردن؟ پ.ن:آن هنگام که از پیراهن سفیدت میگذرم و عطرِ تَنت در ریههایم میپیچد، آرام زمزمه میکنم: «مرا در خود کفن کن؛ زیرِ پوست تنت و کنارِ تپشهای قلب مهربانت، بگذار در تو دفن شوم که این مرگ شفاست». پ.ن: نوشته بود: برای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشین!... و من به حسرتها فکر میکنم. پ.ن: ادامه با همان رمز قلبِ من؛ دلتنگیِ غریبی در من ریشه دوانده و آنقدر در تنم پیچیده که حرفها از این گلو بالا نمیآیند و بغضها پایین نمیروند. احساس میکنم کمر واژههایم را خم کرده و قرار نیست دست و دلم به نوشتن برود. آنچه مانده تودههای بدخیمِ تکثیر شدهی بیمِ تَه کشیدنِ ذخیرهی امیدواریَم و دور ماندن از لمسِ کلماتیست که برای تو پخش میشوند و پَلا و گاهی نمیدانم وحی بودهاند یا دردی که از انگشتانم افتادهاند! زخمِ زیبای من؛ دلتنگی تو مرا شکسته و با تمامِ تکههایم روی دستهای زندگی ماندهام. بیتو نمیمیرم! فقط توی آب نمکِ زندگی ماندهام و هر روز برای دق کردنِ دوباره بیدار میشوم. دنیایم سرمهدانو خیالم از غبارِ سرمه است. در انتظارِ یک اتفاقم، یک حادثهی ناگوار که به این اندوهناکی و سوگواریِ دست و دلباز پایان دهد و شبیه به معجزهی شعرهای بداهه زیبا باشد. یک زیبایی از جنسِ کلمات در گذر از دهانِ شاعری مست و متعفن... نیمهی روشنِ زندگی من و گمشدهی این روزهایم چه قشنگ دور رفتهای... اگر از حالِ من میپرسی؟! باید بگویم و بدانی؛ این دلتنگیِ عمیق، مرا فلج کرده و در مسیرِ دوست داشتنِ تو که مسیری بیانتهاست به اندوه پراکنی مشغولم و زمین از تاریخِ هبوطم سالهاست که خون گریه میکند. ملالی هم نیست جز تنهاییِ خورندهای که رفیقِ دلتنگیست، بیا! این در باز است و اُمید آمدن تو را فریاد میزند؛ بیا و این آدمِ از همه جا بیخبر را شفا بده که آمدنت علاجِ دلتنگیست.. پ.ن:از تیر و روز تولدم دیگه خوشم نمیاد...چون توی خاطراتم هیچ تولدی رو ندارم که کنار اون بوده باشم و جشن گرفته باشیم. پ.ن: مُتمایلم به رفتن و نبودن! مرا صدا بزن. حالا باید بخوابم! فردا از نو تمام واژگانی را که کسی نخوانده برای تو مینویسم. نمیخواهم در نبود من اندوه عالم از سینهی تو بجوشد. و در خاطرت مانند امید به زندگی که روی دستهای شاعری دیوانه مانده باشم که هر صبح با کمرنگ شدنِ زیبایی ماه و ستارگان تکرار میشود. خیالم را نهیب زدهام که آرام بگیرد؛ اما بدان تو مقدسی مثل «کلمه» و من برای تو جز کلماتی که گاهی از این انگشتها میریزند چیزی ندارم. برای تو که تنهاییت را در کلمات زندگی میکنی. پ.ن:تَنم را شیشه کن بشکن منم، متلاشی الاضلاع! پ.ن:و "دوست داشتن" همان هنر مبالغه است، اغراق کنید... عصمت اوزل
تو آیا پدر بودن را بلدی؟ ...
من خیال تواَم،
بادی مَست در گُذر از جغرافیای تَنِ تو.
ادامه مطلب
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |