پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
من، پ.ن:عزیزکم؛ یک جنگی هم هست که سختتر از جنگهایی است که خمپاره و تیر و خون و کشتار دارد. جنگ بین واقعیت و خیال آدم. اینکه آدمی بگردد و ببیند این حسی که درونش جوشیده واقعیست یا خیالی. اینکه ترمزی دستش بگیرد و حواسش باشد که خیالش، جلوتر از واقعیت نرود. حالا میتوانی جای خیال، احساس و جای واقعیت، عقل بگذاری. دنیا مکان بهم رسیدن و یکی شدن نیست. از دو دستِ جدا مانده و دو دلِ از هم دورافتاده حرف نمیزنم. از رسیدن خویشتنها بهم و به آغوش کشیدنِ خودها درون بازوی یکدیگر میگویم، از یکی شدن منهای متفاوت و صلح آدمی -در هر کجای این کره خاکی- با خود، بدون ترس از رسانه، خانواده، جامعه و جهان. چه کسی میداند که آن منِ در حسرت، به آغوش خواستهها و طلبها و تفکرات مگوی خویش، شب سر به بالین مینهد و صبح در شهری دورافتاده از خواب بیدار میشود و صورت بزک کرده به سراغِ درس و کار و آدمهایی میرود که برای دنیای اصلی او نیستند؟ هرکدام از ما هر لحظه در جهانهایی زیست میکنیم که برای خودمان نیست و به اقتضای ظاهرمان، مجبوریم بگوییم هست و درست است و بهترین. حقیقت این است که نیست .. بالاخره باید یکی از خودها را انتخاب کنیم و دیگری را تا آخر عمر به گورِ سانسور و زبانبند و وحشت بسپاریم. دنیا اینجور میخواهد. دنیا تزویر و رنگ را بیشتر دوست دارد. دنیا جای مصلحتهاست. جای غضب و جنگ و نیرنگ و دروغ. پ.ن:سحرگاه روز یازدهم جنگ است...و تو هنوز آنقدر بی وفا و بی معرفتی که جنگ هم که شده حالی از من نمیپرسی. پ.ن:در میان جنگ بودن، هیچوقت غم مادری که جسد سرد فرزندش را دست به دست میبرند، به شادی بدل نمیکند.در میان جنگ بودن، هیچوقت داغِ عزیزان از دسترفته را سرد نمیکند.در میان جنگ بودن، اشکها را بدل به لبخند نمیکند.در میان جنگ بودن، هرگز این همه ظلم را نه توجیه میکند و نه تطهیر.در میان جنگ بودن، اگرچه به روزمرگی خاورمیانه پیوسته است، اما نمیتواند باز هم آدمها و شخصیتها را به تاریخ برگرداند.
نه با اسطورهها زیستهام،
نه با قهرمانان افسانهای همنفس شدهام.
در هیچ حماسهای، خویشاوندی نیافتم.
نه شمشیر بهدست گرفتم،
نه بر اسب آرمان تاختم.
نه در هیاهوی پیروزی گم شدم،
نه در آینهی شکست.
من،
با آدمهای بینام و نشانی زیستهام
که نامشان هرگز بر صفحهی کتابی ننشست
اما زندگیشان،
چیزی از جنس خونِ گرم،
نفسِ بریده،
و نگاهِ خسته بود.
قهرمان من،
مادریست که هر صبح،
پیش از طلوع،
با دستان پینهبسته،
برکت را در سفرهی نان میپیچد.
یا پدریست که
با بغض در گلوی خاموش،
خستگیاش را در جیب پارهاش پنهان میکند.
من،
در امتدادِ آدمی ایستادهام،
آدمی که نه بر صلیب رفت،
نه پیام آورد،
نه معجزه کرد،
اما در سکوت،
در تاریکی،
در بیکسی،
ایستاد.
ایستاد،
نه برای جاودانگی،
بلکه برای یک لحظه “انسان” بودن.
شاید اگر تاریخ،
این آدمهای گمنام را مینوشت،
جهان،
جای دیگری بود.
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |