پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

یکی از عجیب‌ترین قصه‌های عالم رو فلن اوبراین نوشته، اونجایی که میگه طرف یه‌نیزه رو گرفت طرفم و منم دستم رو گرفتم جلوم، نوک نیزه هنوز نیم متری باهام فاصله داشت که یهو دیدم از کف دستم یه‌قطره خون زد بیرون، با تعجب پرسیدم نوک نیزه که هنوز بهم نخورده، چطور زخمیم کرد؟ طرف میگه اونی که میبینی و خیال میکنی نوک نیزه‌س در واقع شروع تیزشدنشه، دوباره سئوال میکنه ینی چی؟ پس اونی که دستم رو بُرید چیه؟ و طرف جواب میده که اون نوک حقیقته، انقدر باریک و ظریفه که به چشمت نمیاد، و یه‌جوری زخمیت میکنه که حتی حسش هم نمیکنی، یه‌جوری که انگار اصلا وجود نداره.


پ.ن: طولانیش نکنم. حقیقت زنده س. منم دستم پره. اصلا من آدمی نیستم که بشه تهدیدش کرد یا با یه دیلیت بگی آخیش تموم. وقتی به بازی گرفته بشم صبر می‌کنم. ببینم چی میشه. جالبه کسی که بازی رو شروع می‌کنه خودشم معترضه و من رو مقصر می‌دونه. نخیر اینجوریا نیست! اونی که تصمیم می‌گیره چجوری تموم بشه منم.

پ.ن: هم توانشو دارم هم شواهدشو! ولی نه دلم اومده چیزی فاش بشه نه دلم خواسته!

پ.ن: دیگه بحث عشق نیست! بحث شرافته!


هر چی از عمرت میگذره کلمه‌ها کامل و کامل‌تر میشن، اولای راه ساده‌ن، جاده فقط جاده‌ست، نه بیشتر، اما یواش‌یواش اونقدر تصویر و حس و معنا به کلمه‌ها گره میخوره که به سختی چیزی از معنای اولیه‌ش باقی میمونه و تقریبا تبدیل به چیز دیگه‌ای میشه، پریشبا مادربزرگ که تازه از عیادت ملوک‌خانوم برگشته بود می‌گفت بنده‌ی خدا اصلا حال خوبی نداشت، تمام‌وقت حرفای بی‌معنا میزد، وقتی به تجربه‌ها و عمر رفته‌ت معنای کلماتت شخصی‌تر شدن و وقتی لغتنامه‌‌ها جدا شد همین میشه، من میشم اونی که حال خوبی نداشت، تو میشی اونی که حرفای بی‌معنا میزد.


پ.ن:سلام بر "دی" ماه عزیزی که منتظرش بودم.

نوشته شده در یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ساعت 11:55 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» گاهی اوقات برای مصلحت باید از خودت بگذری.
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
قالب بلاگ :