پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
انقدر گفتم و نشنیدی که بند امدم، حالا فقط کمی فکر لازم دارم تا هیچی نگویم، به هیچکس. اجازه دادم تا بعضی ترس هایم کنترل را دست بگیرند و هی دکمه خاموش را فشار دهند، از تو در وجودم همین دو قلم ترس را دارم، همین فلج شدن از هیچ نگفتن و هیچ نکردن. پروانه ای با بالهای سیاه که در تاریکی غرق میشود، برای گریز از شمع های جهان مه میشود که چیزی را آشکار نکند، فقط کدر کند تا جایی که نشود هست را بر نیست تشخیص داد. پ.ن: مامان امروز برای بار ده میلیاردم گفت این انتخاب خودت بود و ای کاش به انتخابت احترام نگذاشته بودم... چی بگم...کاش احترام نذاشته بود! انگار که همه آرامش دنیا در چشمای تو باشند و من همیشه در دورترین نقطه از آرامش جایی در گوشه کنار یک چارچوب کوچک نشستهام. چارچوبی از تنش و اضطراب، نقطه مقابل تو و چشم هایت. دوری، همانقدر که آرامش از من. به اندازه تمام تناقض های جهان از من تا تو فاصلهست و من به دوست داشتن فاصله ها محکومم. فکت: بعضی آدمها از دور خیلی خفنن. نزدیکشون مه میشی بوی تعفن افکار و سوظنها و قدرناشناسیهاشون تمام تصورات تو از اونا و خودشون از خودشون که به تو منتقل کردن رو از بین میبره. خستهم. از اینکه این مدت اینقدر گفتم خستهم، خستهم. « چشمهامو میبندم و به اونی فکر میکنم که اسمش توی فال توئه. به اونی که در خونه رو باز میکنه و توئه پشتِ درِ خندان و خسته رو میبینه. اونی که وقتی صدای تورج شعبانخانی پخش میشه تو نگاش میکنی و براش میخونی:«هنوزم چشمای تو..». به اونی فکر میکنم که از پشت ویترین مغازهها خودشو کنار تو میبینه. به اونی که قراره نگاههای خیره تو رو روی خودش ببینه و قند توی دلش آب بشه و به روی خودش نیاره. اونی که تو بغل تو گم میشه و حس میکنه آرومترین زن دنیاست. اونی که سفید شدن موهای تو رو میبینه، اونی که با تو به شجریان گوش میده. چشمامو باز میکنم، غلت میزنم، دستام رو میذارم زیر بالشت و سرم رو سُر میدم زیر پتو. عیب نداره، دارهها ولی عیب نداره. میگذره.» پ.ن: ولی من از دیوونه بودن خودم خیلی خوشحالم! از خر بودنم. کله خر بودنم. انقدر خوشم میاد نمیشینم منتظر! انقدر خوشم میاد وقتی یهچیزی رو میخوام به عواقبش فکر نمیکنم و دیوانهوار با جون و دل میرم سمتش. یعنی در واقع بنظرم خواستن این شکلیه! یعنی مثلا اگر تیشرت پشت ویترین بنظرم به تو بیاد، تا نخرمش و تنت نکنم و تار و پودش رو آغشته نکنم به مولکول مولکولِ عطر تنت، ول کن ماجرا نمیشم. روزی که فهمیدم دوستش دارم، دلم میخواست تمام عابران توی پیادهرو را در آغوش بکشم، از تمام کودکان دستفروش سر چهارراه خرید کنم، بلندبلند به جوکها و شوخیهای بیمزه بچهها سر کلاس بخندم، با آدمهایی که توی مترو میخواهند سر صحبت را باز کنند حرف بزنم، جای راحتم را بدهم به اولین نفری که در ایستگاه بعدی، سوار اتوبوس میشد. دلم میخواست بر فراز آسمان بلند تهران پرواز کنم، یا بدون ترس بپرم توی آبهای زلال خلیج فارس و فکر نکنم که ماهیهای بزرگ این حوالیاند. آن روز دلم میخواست بدون فکرِ خطرِ احتمالی، آزاد باشم. پ.ن : " اولین مرحله از فرایند تشکیل حافظه شکل گیری اتنشن(توجه)ه.." ... حواسمو پرت میکنی! +۲۱م بود یا ۲۰م؟ مظلومیت حافظ فقط اونجا که میگه: گر چه از کِبر سخن با منِ درویش نگفت جان فدای شِکَرین پستهٔ خاموشش باد پ.ن : چقدر این آدمهایی که به دیگران میخوان حس ناکافی بودن بدن سمن... |نامه های عاشقانه ی یک پیامبر دلم را میشکافم، سرپنجهم سرخ میشود و تو گمان میکنی دست بردهام در بوتهی تمشک... پ.ن: ...باز من دیوانهام مستم... مثل وزنهای به پاهات زنجیر شده، امید به اینکه یک نفر هست که میفهمه، بالاخره سنگینیش خستهت میکنه، زنجیر رو باز میکنی و ادامه میدی، چند قدمی رهایی، دوباره میبینی پاهات سنگین شده، نگاه میکنی، دوباره وزنه، دوباره زنجیر، دوباره امید.... پ.ن: . گاهی اتفاقاتی میافته که تصورترو از دنیا و حریمی که خیال میکردی برای خودت ساختی زیر و رو میکنه، لحظهای که میفهمی خلوتی خیابونت برای تقدسش نیست، که بخاطر فرعی بودنشه، همین میشه که یکهو وسواسگونه شروع میکنی به زیادی دوستداشتن یا زیادی متنفر بودن، اهلفن به وسواس میگن فریب ذهن، بهونهای که با اون حواس خودترو از حقیقتی مهیب پرت میکنی، ذهنت اصرار میکنه کاری کنی بدون این که اصلا خودش بدونه چرا، در خلاء محض قرار میگیره و با نادیدهگرفتن همهچیز، مطلقا همهچیز فرمان به اقدام میده، همهش برای وجود حقیقتی که دوست نداری باهاش روبرو بشی، به تعبیر نویسندهای اونقدر از ترسش چیزها رو پنهان کردی که حالا دیگه خودت هم نمیتونی پیداشون کنی، گاهی باید به انفعال پناه برد، به کاری نکردن، به تمرگیدن، چرا که عجیبترین رفتار آدمیزاد مطالبهی وضعیتیه که خودش از قبل میدونه نمیخواد. پ.ن: تو روز بارونی آهنگ بیرحمتر میشه، تو شب بارونی حافظه! پ.ن: امشب به جای همهی اونایی که دوست دارن شبها بیدار بمونن از لطافت هوای این شب ساکت و تمیز لذت بردم. گلای یاس همسایه بغلی ریختن توی ایوونِ ما...خشک شدن و ریختن.خوشبو بودن خیلی...داشتم باخودم فکر میکردم حیف این گلا نبود که این هوای لطیف اردیبهشت رو ندیدن و خشک شدن و ریختن؟... حیف امیدِ ما نبود؟.. در زندگی گاه و بیگاه لحظاتی از راه میرسه که برای حفظ چیزی و یا ادامه دادنش باید یک دقیقه بیشتر صبور باشی، یک دقیقه بیشتر ساکت بمونی، و یا یک دقیقه دیرتر عصبانی بشی، مسخرهست اما گاهی به شکل ناجوانمردانهای همهی نجات یا ویرانی بسته به همون یک دقیقهست، و ممکنه حکمتی که میگن همین باشه، رسیدن به قدرتی که همیشه و هرجا و در هر آستانهای، بتونی فقط یک دقیقهی دیگه هم تحمل کنی... پ.ن: « من متوجه شدم وجهِ مخالفِ عشق، نفرت نیست؛ ترک کردنه.» - Moon Lovers.🎥 تو با تردیدهات زندهای! با امیدِ لغزندهای که میونِ دستای سردت سفت نگه داشتی تا از دست نره. با سازهی سستِ زیبایی که از لمس کردنش میترسی، که مبادا فرو بریزه... پ.ن: ولی من بیشتر از قلبهایی که آسیب میبینن، دلم برای لکشدنِ قداست کلماتِ مقدس میسوزه.. گفته بود: " به او بگویید نشسته ام به انتظار شنیدم که امید دف زنان توی دلم ریشه کرد... پ.ن: در رفتن شتاب کردی و یادت نبود که « بودن بِه از نبود شدن؛ خاصّه در بهار..» پ.ن: چرا رفاقت بلد نشدی زخمِ عزیز؟ پ.ن: اومد... و آخرین جوونم برای زندگی رو به بیرحمانهترین شکل ممکن نابود کرد... من فقط میخواستم یبار دیگه ببینمش! یکبار...یکبار.... دیگه نمیتونم روحمو تحمل کنم. دوست دارم تا آخرین قطرهی روحمو بالا بیارم... بالا بیارم و ...
ادامه مطلب
-اردیبهشت بود :)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
همهی ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است، دوست داریم این نور به میان اتاق به پیش روی همه بیاید.
اولین شاعر جهان باید بسیار رنج برده باشد، آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آن چه را که به هنگام غروب خورشید احساس کرده، توصیف کند و کاملا محتمل است که این یاران، آن چه را که گفته است، به سخره گرفته باشند. لیک او باز چنین میکند، چون هنر راستین میخواهد هنرمند در آشکاریاش بکوشد. هیچکس نمیتواند به تنهایی از زیباییای که درک میکند، لذت ببرد.
و این گونه است که زندگی، در ما دو تن که در جست و جوی مطلق هستیم و برای انزوای مطلق خود باغی میسازیم، شوری ژرف به جای میگذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم.
جبران خلیل جبران
گردآوری و اقتباس آزاد: پائولوکوئلیو
ترجمهی ایلیا حریری|
پ.ن:اونجا که نوشته اولین شاعر جهان، قشنگ بود...
ادامه مطلب
خدایا! مرا در قلب کسی سنگین قرار مده. از هرکسی که آرزوی دور بودنم را دارد دورم بگردان، حتا اگر آن شخص در قلبم بسیار عزیز باشد. خدایا! مهر کسانی را که دوستم ندارند از دلم خارج کن.
پ.ن: میگفت از هرچی دین و مذهبه متنفر شدم.از هرچی مذهبیه...ولی چند روزه دارم فکر میکنم که اون مذهبیترین و پرهیزکارترین و ...دگم ترین شاید باشه!
ادامه مطلب
با قدمای محتاطت، با احتمال یه تَرَک روی یه دریاچهی یخزده.. میبینی؟تو با تردیدهات زندهای فرزند! چون هیچوقت "امروز"ای وجود نداشته که "فردا" رو بهطور حتم به آغوش کشیده باشه..
اما این بار دیوانه وار تر ...."
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |