پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

انقدر گفتم و نشنیدی که بند امدم، حالا فقط کمی فکر لازم دارم تا هیچی نگویم، به هیچکس.

اجازه دادم تا بعضی ترس هایم کنترل را دست بگیرند و هی دکمه خاموش را فشار دهند، از تو در وجودم همین دو قلم ترس را دارم، همین فلج شدن از هیچ نگفتن و هیچ نکردن.

پروانه ای با بالهای سیاه که در تاریکی غرق می‌شود، برای گریز از شمع های جهان مه می‌شود که چیزی را آشکار نکند، فقط کدر کند تا جایی که نشود هست را بر نیست تشخیص داد.


پ.ن: مامان امروز برای بار ده میلیاردم گفت این انتخاب خودت بود و ای کاش به انتخابت احترام نگذاشته بودم...

چی بگم...کاش احترام نذاشته بود!


انگار که همه آرامش دنیا در چشمای تو باشند و من همیشه در دورترین نقطه از آرامش جایی در گوشه کنار یک‌ چارچوب کوچک نشسته‌ام.

چارچوبی از تنش و اضطراب، نقطه مقابل تو و چشم هایت.

دوری، همانقدر که آرامش از من. به اندازه تمام تناقض های جهان از من تا تو فاصله‌ست و من به دوست داشتن فاصله ها محکومم.


فکت: بعضی آدم‌ها از دور خیلی خفنن. نزدیک‌شون مه می‌شی بوی تعفن افکار و سوظن‌ها و قدرناشناسی‌هاشون تمام تصورات تو از اونا و‌ خودشون از خودشون که به تو منتقل کردن رو از بین می‌بره. خسته‌م. از اینکه این مدت اینقدر گفتم خسته‌م، خسته‌م.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 1:23 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :