پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
دنبال کلیدسازی میگشتم... یکی گفت چند متر جلوتر سرکوچه ی بعدی ست... سر کوچه ی بعدی کلیدسازی ای نبود... از مغازه ی لوازم تحریرفروشی سرکوچه پرسیدم آقا اینجا کلیدسازی هست؟ با اشاره ی ابرو به روبرو گفت: ایناهاش همینه... هی نگاه کردم ندیدم، سربرگرداندم گفتم: کو؟ نمی بینمش! سری به تاسف تکان داد و گفت: آن چراغ گنده ی قرمز شکل کلید را نمی بینی !؟... من دنبال چراغ گنده ی قرمزی می گشتم که نوشته باشد کلیدسازی! و کلید را نمی دیدیم! به همان نقطه زل زده بودم اما نمی دیدم!... وقتی کلید می کنید که خصوصیت و اخلاق و خوبی های خاصی که ملاکِ خودتان است در طرفتان ببینید، آن شخص دقیقا روبروی شما خواهد بود و شما هرگز او را نخواهید دید!! خصوصیت و اخلاق و خوبی های دیگری که شاید داشته باشد و حتی شاید واضح تر باشند را هرگز نخواهید دید!... زل می زنید درست به روبه رو... درست توی چشم هایش... و نمی بینید اش!... پ.ن: ادامه با همان رمز... شعر ، پیر جوانی ام شده است گریه ی ناگهانی ام شده است گونه ی استخوانی ام شده است آنکه من عاشق خودش هستم عاشق شعرخوانی ام شده است نه به من میل بیشتر دارد نه از این حال من خبر دارد نه به سر فکر دردسر دارد به عیان عاشق من است ولی به بیان حالتی دگر دارد آنچه من دیده ام سبوست فقط آنچه او دیده آبروست فقط دوستم بوده است ، دوست فقط هر چه دارم به هر کسی برسد چشم هایم برای اوست فقط ! او که چشمش خدای باران است بودنش ، رفتن ِ زمستان است رفتنش ، مثل ِ رفتن ِ جان است خنده هایش قطاب کرمان و گریه هایش گلاب کاشان است او که از دست من سبو نگرفت او که تیرم به بال او نگرفت حُقه هایم به هیچ رو نگرفت ! مُهر بودم ولی به سجده نرفت آب بودم ولی وضو نگرفت ! او که تنهایی اش خرابم کرد دل هر جایی اش خرابم کرد زشت و زیبایی اش خرابم کرد داشت می رفت از سرم امّا «تو نمی آیی؟» اش خرابم کرد ! آه … این شعرهای روو چه به من عشق های هزار توو چه به من پیچش مو و موی او چه به من من دیوانه را بگو چه به تو توی دیوانه را بگو چه به من شعر گفتم که شاعرش …… نشدم ! هرچه کردم مُعاصرش نشدم هیچ چیزی به خاطرش نشدم ! باید این “اسم” را عوض بکنم آخرش نیز یاسرش ….. |یاسر قنبرلو|
ادامه مطلب
ادامه مطلب
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |