پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
واکنشها در برابر درد مختلف است. حتی اگر توی تلههای روانشناسی نیفتاده باشی گاهی اوقات تحمل غم از توانت خارج است. مثلاً من دارم توی دردهایم هدر میشوم. چه کسی گفته در فلان سن، آدم یاد گذشته و از دست دادنهایش میفتد بعد هرهر میخندد که مثلاً وای گیر چه چیزهایی بودم؟! وقتی آدمها و کنشهایشان یک عمر روی رفتار و اخلاق ما تأثیر میگذارند، وقتی انقدر ما را بدبین و کج خُلق و محتاط میکنند، وقتی این همه خاطرات تلخ از جوانی میماند، دیگر نمیشود مثل گذشته بود و مثل گذشته تصمیم گرفت. پس چه بعداً هرهر بخندی به دردهای مثلاً هفده تا بیست و چندسالگی ات چه با حسرت به این روزها نگاه کنی، آن روزِ نظارهگر بودن، نتیجه همین غمها و اشکهای امروزت است. پینوشت ها رو اومدم پاک کردم. اینو گوش کن: Say Something by A Great Big World امروز فهمیدم دلم یک فضای دنج و خلوتِ تنها میخواهد که تمام روزها و شبهایش غمگین باشم، برای تنهاییهایم. برای از دست دادن هایم. برای تفکرم که غریب است، برای دستانِ قلمم که محجور است و خوب نمینویسد. برای چشمهای منتظرم، برای امیدِ الکیِ «بالاخره درست میشود و این نیز بگذرد». برای زمانهایی که غم را سرکوب کردم، از آن روز که در حیاطِ مدرسه فهمیدم دارم عمرم را درونِ این مَحبَس مدرن تلف میکنم تا جایی که دیدم قلبم توی دنیا جا نمیشود. برای آنجایی که مستقیم به چشمانم نگاه کردند، گفتند عجیب و دیوانهای و من خندیدم. برای دوستانی که من رویشان خیلی حساب کرده بودم ولی آنها فقط دوست بودند نه «رفیق». برای دستانم که همیشه تنها تکیهگاهم بودند، اما باز جوک تعریف کردم تا کسانی که درکی از من نداشتند و حالشان بد بود بخندند. برای باورِ خراب شدهی «آدمها باید اجتماعی باشند و انسان ذاتاً در کنار جمعیت به بلوغ میرسد» که البته میرسد آن هم با ضرباتی که به کرَات به قلب و روحش وارد میکنند. برای قلب شکستهام که یکبار مثل آدم ننشستم تا تکههایش را بهم بچسبانم. در واقع برایِ های زیادی دارم. میخواهم بخاطر همهاش یکجا سوگوار شوم و حقیقتا این را میخواهم که هیچکس _مطلقاً هیچکس_ نپرسد چه مرگت شده و چرا انقدر از گله لبریز شدی؛ این سوال مسخره «خوبی؟ چه خبر؟» را تکرار نکند، زنگ نزند، الکی مثلاً «دلتنگ» نشود. خواسته زیادی ست؟ همه تنهایم بگذارید. لطفاً. خواهش میکنم. هیچ اتفاقی نیفتاده، فقط میخواهم توی لاک خودم باشم. بالاخره از همه دلسرد شدم. همین.. پ.ن: برای تو که مرده ای. و برای منی که نشانی از قبر خالی تو ندارم. پ.ن: فراموش کار. بدقول. مرده.
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |