پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

شوقم برای زندگی مثل شوقم برای بستن بند کفش‌هایم شده، می‌بندمشان تنها برای اینکه کفش‌هایم بنددار است، قصد گلایه ندارم، که این هم احتمالا موقتی‌ست، هرچند مطمئن نیستم بازه‌ی موقت‌بودن تا چند سال می‌تواند ادامه پیدا کند، سلیمان گفته بود امر تازه‌ای در زمین نیست و همه‌ی تازه‌ها چیزی نیست مگر از یاد رفته‌ای، باید بگذارم زمان و حافظه هم کار خودشان را بکنند، که همه‌ی زندگی فقط «به یاد مانده‌ها» نیست، که بخشی از آن درست همان چیزهایی‌ست که به قول بورخس قرار است حافظه آهسته تغییرشان دهد و یا فراموشی برای همیشه ناپدیدشان کند.


پ.ن:در منتهاالیه شرق زمین، درست در لبه‌ی دنیا، رودخونه‌ای هست که آبی به رنگ سرخ تیره داره، و هرکس که جرعه‌ای از اون آب بخوره، دیگه هیچ‌وقت لزومی نمیبینه، در هیچ‌چیز، و از اون به بعد هر اتفاق بزرگ و کوچکی در زندگیش بسادگی نفس‌کشیدن براش فهمیدنی و باورکردنی میشه، و اون‌وقته که تازه متوجه میشه تجربه‌ی زندگی بی‌اصرار، حتی از نامیرایی هم گرانبهاتره.

پ.ن:احساس می‌کنم زندگی موهبتی ارزشمنده، هدیه‌ای بزرگ که هرکاری می‌کنم درش باز نمیشه!


همیشه عکسی هست که دیر یا زود باید پاکش کنی، پیغامی که تا ابد نمیشه نگهش داشت، شماره‌ای که دیگه با بقیه فرقی نداره و اسمی که قراره از زبونت به حافظه‌ منتقل‌بشه، آدم هرکاری هم کنه باز از این تکرار خلاصی نداره، تکرار لحظه‌‌هایی که باید آگاهانه و با اراده‌ی خودش تصمیم به فراموشی بگیره، گاهی از خودت می‌پرسی لزومی داشت؟ تمام اون چیزهایی که از سر گذروندی لازم بود؟ و خب هیچ‌وقت نمی‌تونی مطمئن باشی، به این آه و ناله‌ها نگاه نکن، شاید تحمل خاطرات تلخ سخت باشه، اما چیزی که محاله، بدون خاطره موندنه، توی فیلم سلن سیاما، یه‌جایی هست که اون دو نفر برای آخرین‌بار کنار هم می‌خوابن، یکیشون میگه یه‌حسی دارم شبیه حسرت، اون‌یکی بهش میگه حسرت نخور، بجاش بخاطر بسپار، درست که نگاه کنی میبینی هر تصمیم و انتخاب ما در نتیجه‌ی مقایسه‌ با تصمیمات و اتفاقات قبلیه، حالا خبر بد اینه که همیشه تصمیم بعدیت همین چند لحظه‌ی دیگه‌ست، و خبر بدتر اینه که مهم و غیر مهمشم خیلی قابل تشخیص نیست، یعنی طرفای ما که نبود، دیگه سمت شماها رو نمی‌دونم، خلاصه اون عکس و اسم و شماره هیچی نیست، مهم تویی، زمانی که نشستی و داری به عقب نگاه میکنی، اون‌موقع‌‌ که گاهی به تلخ‌ترین‌ها میخندی، و گاهی از شادترین‌ها اشک میریزی، البته که به قول آلیس‌مونرو گریه‌کردن بد نیست، اگر کار آدم گریه‌کردن نباشه.


پ.ن: مودی بودن هم حدی داره!

پ.ن:صمیمیت بدون عشق یا دوست‌داشتن صمیمانه، اهمیتی نداره چی صداش میکنی، چیزی که مهمه تصویر مبهمیه که داره از تو روی قلب و خاطره‌ی دیگری حک میشه، تصویری که شبیه تو نیست، تصویری که هیچ اختیار و‌ کنترلی روی شکل ثبت و ضبطش نداری، آدم هیچوقت نمیتونه اونجوری که دلش میخواد به یاد بیاد، و کامو راست می‌گفت، اونی که بیشتر از هر چیز در جهان طول میکشه، یادگرفتن دوست‌داشتنه.

پ.ن: سیگار که نمی‌کشم و نکشیدن هیچوقت . قهوه هم که چهارسالی میشه ترک کردم. شبای بارونی چه میشه کرد دیگه جز فراموش کردن؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳ساعت 1:50 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :