پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
خستگی امروزم برای این است که مدت بسیار طولانی امیدوار بودهام. شاید الان هم هستم، شاید بعدا هم وقتی سراغ قلبم بیایم و دستم را تا آخر ببرم داخل صندوقچه و بکاومش، بازهم امیدی پیدا شود، حتی اندازهی یک دانهی ذرت. تا جایی که یادم میآید، امید همواره اولین و آخرین چیزی بوده که در طی مسیر همراه خودم داشتهام. خصوصا وقتهایی که بیگدار به دل یک مسیر تازه زدهام، یا مثلا وقتهایی که جلوی همه ایستادهام و سعی کردم چیزی که خودم فکر میکردم درست است را بردارم و بذارم توی سبدم، نه آن چیزی که بقیه دیکته کردهاند. اساسا هم سر همین با تمام دیکتاتورهای تاریخ مشکل دارم، یعنی مشکل من با اینها شخصی است و نه فقط سیاسی و اجتماعی. وقتی حرفهایشان را شعارهای چرت و پرت بزک کرده و میکنند، تابلو میشوند و یا حداقل من زود میفهمم پشت این همه اوامر و نواهی چیست. راستش واقعا خستهام، از این همه تنش و اضطراب و امید و ایدئولوژی و تیتر و وراجی. کاش همه ساکت شوند تا من یک کم- فقط یک کم- راحت بخوابم. پ.ن:چه فاجعهای! درست همان لحظهای که خیال میکنی حالا دیگر اختیارِ خودت را داری و بینیاز از قیمومیت و راهنمایی دیگرانی، ناگهان میبینی به کوچکترین جزئیات گذشته آویختهای؛ از کاغذدیواری خانهی قبلی بگیر تا کلماتی که آدمهای گذشته با آنها زخمت زدهاند. گذشته مثل سایه، همیشه یک گام جلوتر از تو ایستاده است. پ.ن: دقایقی از انتهای شب هست که با سررسیدنش هربار از خودت میپرسی اگر پیدا نشم چی؟ پ.ن: کاش از خواب، اونم با این حس ، نپریده بودم.
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |