پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

حالا یادم آمد که یک روزی، در جوابِ «بعد از این چه می‌شود؟» گفتم «هیچ! دنیا بزرگ است و جا برای زیستن ما حتی اگر غمگین بمانیم زیاد». اما امروز فهمیدم که دنیا با همه‌ی وسعتش بسیار تنگ و کوچک و حقیر است. تنها زمانی که تصادفی چشمانت به چشمانی خیره است که تو را می‌فهمد و یا فنجان چای‌ات از صحبت زیاد نزد کسی سرد می‌شود، می‌توانی بگویی دنیا بزرگ است.


پ.ن:ادامه با همان رمز


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳ساعت 2:55 توسط Leader mahsima|

همیشه می‌توانستم طور دیگری باشم، اما نخواستم. می‌توانستم عکس فروغ را روی پروفایلم بگذارم و خودم را غرق در آثار کامو کنم که بگویم بیشتر می‌فهمم، همیشه قهوه دم کنم و یک چهارمش را بخورم و مابقی را روی میز رها کنم، لپ‌تاپم را ببرم توی کافه و وبگردیِ ساده‌ام را در فضای روشنفکری انجام بدهم، *دو قرن سکوت* را که خواندم، مدام با دوستان معتقدترم چالش راه بیندازم و یا همیشه تنم عطرِ توأمان تام‌فورد و سیگار بدهد تا بیشتر به آنچه می‌گویم در نگاه مردم نزدیک باشم، اما نخواستم. من نخواستم شبیه به چیزی بشوم که عموم جامعه از من انتظار داشت؛ یعنی چون از روشنگری حرف می‌زنم و توقع انعطاف در باورها را دارم و می‌پسندم که گفتگو اولویتِ یک تعامل باشد، باید ظاهرم را هم شبیهِ تصور بقیه بسازم.

نخواستم چون هیچ‌وقت باور نداشته‌ام که اگر صاحب حرفی هستم، باید برچسب بخورم و به گروه خاصی از افراد بپیوندم تا پذیرفته شوم. همیشه دوست داشته‌ام بگویم آزاداندیشی یعنی دوری از آنچه که بقیه توقع دارند و قبول کردنِ هزینه‌اش. اگر هیچ چیزی نداشته باشم که به آن ببالم، لااقل میتوانم سرم را به غرور بالا بگیرم و بگویم من خودم هستم، نه کمتر از آن و نه بیشتر.


پ.ن:‏با آن که مرا از دل خود راند، بگویید

ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید

|فاضل نظری|

پ.ن:دوست داشتم ادامه‌ی بخش دارای رمز رو بنویسم...همشو...اینجا...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳ساعت 1:37 توسط Leader mahsima|

یک سری لحظات هستند که آدم می‌ایستد و می‌گوید اگر برای درک این لحظه زنده‌ام و به دنیا آمده‌ام، می‌ارزید. همان لحظاتی که آرزو می‌کنیم کاش میشد حسِ جاری در آن فریز شود و آدم توی جیبش بگذارد تا هربار حالش بد شد، تکه‌ای از آن را بردارد و با سودن‌* ش آرامش بگیرد. به نظرم معنای زندگی، لابلای این احساسات جا خوش کرده‌اند، احساساتی که وابسته به اهداف و آرزوها نیستند و فقط از حیث وجود، معنا دارند؛ یعنی چون هستند خوب است و خوش و «من» را منتظرِ رسیدن و وصال نمی‌گذارد. مثلا یک موسیقی خوب، منظره‌ی زیبایی در طبیعت، لبخند پدر، لمس دستان مادر، بوسه‌ی مطلوب، آغوش گرم، صدای آرامی که اسمت را صدا می‌زند، دوست داشتن، بوی تیزِ چوب در جنگل و ...

*لمس کردن


پ.ن:من را به دو نام می‌شناسند،

یکی آن‌که هستم

یکی آن‌که تو صدایش می‌کنی.

پ.ن: ادامه با همان رمز.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت 4:14 توسط Leader mahsima|

همه می‌گویند هنر در توقع نداشتن است. اما به نظر من هنر این است که بدانی چه زمانی، باید از چه کسی توقع داشته باشی و چه زمانی، از چه کسی نه. اگر توقع از اساس وجود نداشته باشد، آدمیزاد در تنگناهای زندگی چگونه می‌تواند بفهمد دوست و دشمنش چه کسانی هستند؟ از کجا بفهمیم که حرف‌های مهم و ضروریمان را در چه جمعی به زبان بیاوریم که فهمیده شود؟ اگر سخن پیش نااهل بیان شود، نباید توقع فهم داشت و اگر پیش اهلش بیان شود، باید بفهمند و اگر درک نکنند باید از آن‌ها ناامید و بی‌توقع شد.

من فکر میکنم کسانی که یک چیزهایی را از قبل نفی میکنند، آدم‌های ترسویی هستند و شجاعتِ مواجهه ندارند. باید یک جایی مواجه بشوی و بفهمی هرکسی در زندگی‌ات چند مَرده حلاج است.


پ.ن: سکوت؟ نزدیک هزار بار هرجایی که بود رفرش کردم و چیزی جز سکوت ندیدم.سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟


دلم می‌خواهد بنویسم، اما احساساتی که این روزها با آن درگیرم، خیلی نوشتنی نیستند. طوری هستند که دوست دارم دست مخاطب را بگیرم و به‌ش نشان بدهم، بگویم ببین این شکلی است. یعنی اینکه در کلمات نمی‌گنجند، کلمات نمی‌توانند بارشان را به دوش بکشند. تمامی احساساتم! از اندوه گرفته تا خوشحالی. هیچ چیزی قابل گفتن نیست. هیچوقت در زندگی‌ام تا این حد در عمق حس‌ها غرق نشده بودم، دلم نمی‌خواهد نجات پیدا کنم چون اساسا گیر نیفتاده‌ام و این جایی که هستم با همه‌ی سختی‌اش خوب است. دارم یاد می‌گیرم.


پ.ن:چگونه دوستت دارند آدم‌های بعد از من؟

پ.ن:جانکم

زیادی کوتاه آمدیم

که کوته قامتان دل‌خوش باشند که بلندند.

حال، ما آسمانیم. همانگونه که باید.

آنان زمین‌گیرند، همان‌گونه که بود !

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت 13:48 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :