پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

اخیرا فهمیدم تاوان هیچ گناهی در زندگی به سنگینی تاوان اسراف در توجه نیست، خوب که نگاه کنی میبینی خط و ربط هر رنجی به توجهی زیادی در گذشته برمیگرده، به لحظه‌ای که آدم ناغافل جوری اهمیت داده که انگار هیچ چیز مهم‌تری وجود نداشته، درحالیکه فارغ از شور و شوق‌های گذرای کودکانه همیشه‌ی خدا چیزهای مهم‌تری هست، ولی آدمیزاد عاشق اینه که با تمام وجودش اهمیت بده، و هرچقدر در اهمیت‌بخشی به چیزی اغراق میکنه، به همون اندازه از توجه به مهمی دیگه چشم‌پوشی میکنه، چاره‌ای هم نداره، پوچی و سبکسری هستی با تمام سنگینی و عمق سردیش مجبورش میکنه معنایی بتراشه، مفهومی ببخشه، ترانه‌ای بگه، خیالی کنه و لبخندی بزنه، پس توجه میکنه، با همه‌ی وجودش اهمیت میده، اون هم به قیمت نادیده گرفتن تمامی مسلمات زندگی، بی‌خبر از اینکه واقعیت لحظه‌ای ازش چشم برنداشته!


پ.ن:

پرسید: از عشق چه بدست آوردی؟

گفتم: حالا همه شعر‌های غمگین جهان را می‌فهمم.

پ.ن:با بالارفتن سنت این سخت‌بودن رنج‌ها نیست که اذیتت میکنه، مفت‌بودنشونه.


ناگهان. مثل خاکستر روشنی که از سیگار می‌افتد روی تنت و پس از آن تقلای بی‌فایده‌ی نجات در هراس و عجز دست‌هایت. حالا این خرده آتش که به چشم نمی‌آمد سوزانده، رد بوسه اش مانده، حالا دیگر یک اثر ماندگارِ تنبیهی ست..

ما چقدر از خرده آتش های نه چندان بزرگ ترسیدیم، سوختیم و لذت کام‌های طولانی‌مان را زهرمار کردیم…


پ.ن:بدترین قسمت ماجرا این بود که او هیچ چیز جدیدی برای امروز نداشت. امروز که حق داشت فریاد بزند، ناسزا بگوید و با عدم حضور خودش یک تنبیه عاشقانه خلق کند؛ به خود آمد و گفت -هی مرد همه‌ی این کارت‌ها بازی شده..


بیگ‌محمد: "هیچ وقت عاشق بوده‌ای ستار؟"

ستار: "عاشق زیاد دیده‌ام."

بیگ‌محمد: "راه و طریقش چه جور است عشق؟"

ستار: "من که نرفته‌ام برادر."

بیگ‌محمد:" آن‌ها که رفته‌اند چی؟ آن‌ها چه می‌گویند؟"

ستار: "آنها که تا به آخر رفته‌اند، برنگشته‌اند تا چیزی بگویند."!


پ.ن: هرکسی باید چیزی داشته باشه که باهاش دل خوش باشه

هیچوقت امید و دلخوشی هیچکس رو ازش نگیرید

حتی دشمنتون…

پ.ن:قاتل من، فقط خودم!

تمام آدما رو با تمام سایه‌هایی که ازشون می‌دونم، می‌پذیرم و حق انسان‌بودنشون می‌دونم.

اما پذیرش خودم با همین سایه‌ها؛ خیر….

پ.ن: با چشم‌های پف دار هنوز پر از اشکم که خیلی درد می‌کنن به صورت غمگینش که ساعت ها حرفامو اعتراف هامو شنیده بود زل زدم .. و گفتم: با این وجود خوشحالم ... از اینکه عمرم جاودانه نیست و یه روزی تموم می‌شه...

پ.ن: یه زن همیشه مقصره... یه زن همیشه برچسب می‌خوره که تو خرابی ... تو اصرار کردی ... تو پا دادی... یه زن همیشه در مقابل دلش بی دفاعه حتی وقتی معشوق از اسرار دلش با خبره... اصلا چون باخبره بی دفاعه ... باخبره و با هر روشی که بتونه زخم می‌زنه بهش چون زن عاشقه و زن عاشق همیشه در حال صبوری به دردهاست...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ساعت 1:14 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :