پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

‏ما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقديريم
عاشقى كردن ما شرح عدم در عدم است...!


به شما خواهند گفت که مسحورتان شده‌اند و با شوق چشمانشان را لحظه‌ای از روی شما برنمی‌دارند، می‌گویند باور نمی‌کنند جمع این همه زیبایی را در یک وجود و تردید نکنید که دروغ هم نمی‌گویند، هم مسحورتان شده‌اند و هم باور نمی‌کنند، پس بالاخره یا تردید می‌کنند و یا احساس ضعف و بی‌پناهی، مقابل همان چیزهایی که در ابتدا باعث ایجاد علاقه در آن‌ها شده بود.
این‌چنین است که دیر یا زود از زیبای دیروز به جز مغروری، از خوش‌زبان قدیم غیر از طعنه‌زننده‌ای و از راستگوی سابق مگر بی‌رحمی برایشان باقی نمی‌ماند. همه چیز به سرعت می‌گذرد و شما با چشمان خود خواهید دید همان‌هایی که روزی بی‌دلیل دوست‌ می‌‌داشتند، بی‌دلیل دوست‌نداشتن را هم یاد می‌گیرند.
 


مسحور

عدم

چقدر این دو کلمه رو دوست دارم!

گفته بودم؟


پ.ن: پناهگاه آدم ها کجاست؟ همان بخش تاریک وجودشان که به هیچکس نگفته اند جز او...اما هر وقت خسته می‌شوند از زمین و زمان پناه می‌برند به همان تاریکی مطلق..به همان نقطه ضعف ها..همان جایی که شکننده ترند!

+و پناهگاه تو ..چشمان من است!


 

پ.ن: علت بی‌قراری امروزم را نمیفهمم.کارها زیاد شده بیشتر از بیشتر ..و حس می‌کنم دلم میخواهد فرار کنم به جایی که کسی شماره ام را نگیرد و تا برمیدارم نگویید راستی فلانی فلان کارتان بود...چه می شود فقط حالم را بپرسد و بگوید بیا برویم فلان کافه؟

وای خدای خیلی سرشلوغ !شما چطور به کارهایتان می‌رسید؟ همین قدرت رسیدن به این همه کار در یک آن خیلی خارق العاده است و برای منِ نوعی کافیست تا بپرستمتان!

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 3:56 توسط Leader mahsima|

کلید واژه ی بخشیدن ..

 

سال هاست کسی را نبخشیده ام .

یعنی انقدر تعاملم با آدم ها را تغییر داده ام

آنقدر مرزهای عجیبی برای خودم و خودشان چیده ام

آنقدر از زاویه دید آدم ها به دنیا نگاه کرده ام

و خودم را جایشان گذاشته ام 

و بجای آن ها در لحظات مختلف قدم زده ام

فکر کرده ام

زندگی کرده ام 

که نیازی به بخشیدن نداشتم..

چون چیزی از آدم ها به دل نداشتم و ندارم.

اما همین فرآیند باعث شده که کسی را هم نتوانم بیش از حد دوست داشته باشم ..

همین از زاویه دید آدم ها دیدن ،من را از دوست داشتنشان دور می‌کند.همانطور که مرا به ،به دل نگرفتن از کارها و حرفهایشان نزدیک.

 

کلید واژه ی بخشیدن با کلید واژه ی دوست داشتن شاید یکی باشد ..خیلی وقت ها ..


کلید واژه ی بخشوده شدن ..

 

ولی تا دلت بخواهد آدم جلو و پشت سرم ریخته که از من همه چیز را به دل گرفتند

که چرا جواب نمیدهی آن گوشی لعنتی ات را

که خودت را گرفته بودی آن روز

که چرا مهمانی فلان نیامدی

و چرا زنگ نمیزنی اصلا و 

تحصیلات و کارت باعث شده خودت را از ما جدا ببینی و ..

تحویل نمیگیری و ..

حرف نمیزنی 

و نمی خندی و 

کارهایت عجیب و غریب است و 

یکمی شبیه بقیه باش و ...

 

 

خودت نباش!

کلید واژه ی بخشوده شدن ..شبیه خودم نبودن بوده این روزها ...و شاید به همین دلیل تلاشی برای بخشوده شدن آن هم از جانب آدم ها نمی‌کنم..چون فکر می‌کنم برای خودم بودن دلایل معقول و کافی موجود است .


پ.ن: این روزها بی اندازه خودم هستم.نه افسرده ام .نه کم تحمل.نه بی حوصله .نه خودم را می‌گیرم.و نه خودم را بالاتر از آدم های دیگر می‌دانم.فقط خودم هستم.آرام‌تر.بی اندازه صبور تر..بی نهایت از درون شادتر حتی اگر از بیرون بنظر نرسد..و بسیار بسیار ثابت قدم‌تر ..برای خودم بودن ..

پ.ن:ماحصل این روزها برای من آدم‌های واقعی‌ست.کسانی که این روزها کنارم می‌نشینند چای می‌خورند و سیگار روشن می‌کنند و ساعت ها حرف می‌زنند و ساعت ها برای‌شان سکوت می‌کنم و دنیا دنیا دوستم دارند و دنیا دنیا دوستشان دارم.آدم‌هایی که از جنس آن‌هایی که قبلا می شناختم نیستند.

شاید کمی دیر به دنیا آمده ام و آن ها کمی زود..

اما این نقطه از تاریخ،که من کنار آن‌هایم و آن‌ها کنار من، را دوست دارم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 2:0 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :