پرنسس های تیز هوش
آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان
دنیا خیلی بیرحم و غیرقابل پیشبینی است عزیزم؛ من اما همواره در پی پیدا کردن یک معنای جدید در افعال و اتفاقات هستم تا باور کنم که زندگی ارزشش را دارد. با اینکه سعی کردهام تصمیمات منطقی بگیرم اما خیلی احساساتیام. سکانسی از یک فیلم میتواند اشک من را دربیاورد، میتوانم در میان کلمات یک قطعه موسیقی جانم را بسپارم به نتها و بروم تا آخرِ صوتی که از حنجرهای یا آهنگی بیرون میآید. قبلاً دلم میخواست به آدمها ثابت کنم دنیا نامرد و عاشقکُش و دیوانهفریب است، اما حالا فقط دلم میخواهد با تمامِ این جریانِ زندگی برقصم، بعد میفهمم آن گریهی با فیلم و موسیقی، گریهی شوق است از اتصال روحم با لحظه و نتیجه دادن جستجوهایم. معنیاش همین است، همین جاست، بیخ گوش ثانیهها، لابلای غمها، پیروزیها و شکستها. پ.ن:وقتهایی که حواسم جمعِ خودم میشود و دارم خودم را در از پسِ مسائل برآمدن تشویق میکنم، حواسم هست که نقش قربانی نگیرم و به قهرمان بودن بسنده کنم. این یکی از سختترین تراژدیهای بزرگسالی ست. بیا مرا ببین؛ پیش از آنکه زمین از شاعران خالی شود و عمیقترین دلتنگیِ جهان شعری نانوشته برای آسمانی باشد که همهی ستارهها را دارد ولی ماه در آغوشش نیست. بیا مرا ببین... پ.ن:روزی که گذشت وسط خیابون دلم میخواست برگردم و از خانمی که عبور کرد، بپرسم اسم عطرتون چیه؟ مدتیه عطرهایی که حس میکنم منو میبره به خیلی سال پیش... به جزئیاتِ فراموش شدهای که دوستشون داشتم. از این روزهایی که در حال سپری هستند هم تکرار یک صدارو به آینده میبرم تا بعدها با شنیدنش این روزهارو بخاطر بیارم، روزهایی که دلمون خون شده. همچنان میخونه؛ "...تماشام کن همه زهرمو کشیدن ولی کشندم هنوز... ...یه جوری برم که انگار که نبودم اصلا نگاه کن فقط...." و عجیب خواهد بود با چه محتوایی برای چه غمی اشک ریختم! آدمیزاد روز به روز عجیبتر میشه، خودمو میگم. لطفاً اگر برای کشف من دستت را میبری توی تاریخ و جغرافیا، تنِ زمان و زمین را خسته نکن. من پرم از رنج و تلاش برای تفهیم خودم به آدمهایی که فقط از کلماتم خوششان آمده بود و فکر میکردند اینجا خبری هست، یعنی خبری که آنها دوست داشتند. اما آخرش چه شد؟ من ماندم و حرفهای مفت یک جماعت دروغگو و ریاکار، آدمهایی که نمیدانند از دنیایشان چه میخواهند، فقط از مادر و پدرهایشان یاد گرفتهاند که دنبال سنت و حرف قدیمی نباید رفت. الان هم از باورهایم درمورد آدم و انسان، یک شعار خالی مانده که نمیتوانم تقدیمت کنم، حتی اگر بلد باشی شعر بگویی یا کمانچه را بینقص بنوازی. پ.ن: «در درون من، بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنیشان میپنداشتم نابود شدند.» -در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست
...منو هیچ کس منو هیچی مثل حرف تو نسوزونده بود...
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شدهاست شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
| قالب بلاگ : |