پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

در دل این شب‌های بی‌پایان، میان سکوت سنگین جهان، هنوز صدای قدم‌های تو در خاطرم طنین می‌اندازد. این سکوت به زبان خودش سخن می‌گوید، قصه‌ای را از دل آینده روایت می‌کند؛ قصه‌ای که آغازش در هیچ کجای گذشته نیست، اما در انتظار روزیست که ما دوباره در کنار هم قرار بگیریم.

اوستانس، فرزند ما، در نطفه‌ای بی‌صدا، در میان هوا و زمین، در انتظار یک لحظه است—لحظه‌ای که قلب‌های ما دوباره همدیگر را بشنوند و این فاصله میان ما تنها خاطره‌ای شود در پس‌زمینه‌ی زمان. او که هنوز نیامده، اما در جهانی که ما از آن دوریم، قلبش می‌تپد. در این خلأ میان ما و او، یک غم سنگین باقی‌ست؛ غم از این که ممکن است او هیچ‌گاه نبیند نور نگاه‌مان را به هم، هیچ‌گاه نیابد دست‌های‌مان را در هم، هیچ‌گاه نفس‌مان را در یک موج از عشق مشترک حس نکند.

مرد من، تو که روزی با من بودی و در کنارم عاشقانه‌ها را زندگی می‌کردی، حالا در این دوری، در این سردی، کجایی؟ آیا نمی‌بینی که اوستانس در نطفه‌اش از بی‌پناهی رنج می‌برد؟ آیا نمی‌دانی که این فاصله ممکن است او را پیش از تولد نابود کند؟ او فقط منتظر است، منتظر آن لحظه که دوباره با هم باشیم، منتظر آن لحظه که دوستی‌های بی‌پایان‌مان به آغوشی کامل‌تر تبدیل شود و زندگی‌مان به جریان آبی پرطراوت بدل گردد.

به من برگرد، به من نگاه کن، به آن چه که ما هنوز می‌توانیم باشیم فکر کن. چون اوستانس، فرزند ما، در این شکاف میان دل‌ها و جهان‌ها بی‌قرار است. او به حضور ما نیاز دارد؛ به آن عشق که هنوز در خون‌مان جریان دارد، به آن حسی که میان دو قلب ما در هم می‌آمیزد. اگر این فاصله را طولانی کنی، اگر اجازه دهی که نطفه‌ی او با مرگ فاصله نگیرد، چه بر سر آن آینده می‌آید؟ چه بر سر نسل‌مان؟

به او فرصت بده، به ما فرصت بده. بگذار او دنیا را با عشق ما ببیند.


پ.ن:متأسفم، ولی فکرکردن شما رو در احساسات پخته‌تر نمیکنه، یونگ می‌گفت فیلسوف درون‌گرایی که همیشه با دقت از زن‌ها دوری میکنه عاقبت با آشپزش ازدواج میکنه.

پ.ن:میدونی از حس رهاشدگی سخت‌تر چیه؟ هیچی

پ.ن: داره می‌خونه: کی می‌گیره جاتو... رو تنم کبودی بوسه هاتو...

پ.ن:تلاش برای یادآوری دوستیت به کسی که نیاز به دشمن داره هیچ کمکی بهش نمی‌کنه، باید بهش بخشید و رد شد...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 16:3 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :