پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

شاید یه روزی بیدار شدم و 

اینجا رو حذف کردم .. :) 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 20:20 توسط Leader mahsima|

«من تنها نیستم، من تو را دارم. این روزها میگذرد و فقط یک لبخند تلخ از آن باقی خواهد ماند». این‌ها را وقتی توی آینه داشتم به خودم نگاه میکردم، گفتم. به خودم که هفت روز بود نخوابیده بودم و بعضی شبها از این پهلو به آن پهلو شدنم با درد و غصه همراه بود و وقتی بغض به سراغ گلویم می‌آمد باید به قفسه سینه‌ام با مشت می‌کوفتم که گریه کنم... می‌دانم که آن روزها تمام نشده‌اند. میدانم که هنوز نمیتوانم گریه کنم مگر اینکه اسم «حسین علیه‌السلام» و تاریخ غریبش به گوشم بخورد. میدانم که هنوز از پس رنج‌ها برنیامده‌ام. اما بدون اغراق، این چندین و چند ماهِ گذشته، از نظر تراکمِ موفقیت برای من، فوق‌العاده بودند، موفقیتهایی که نقش اول و اصلی آن مطلقاً خودم نبوده‌ام اما قطعا کارگردانی هریک از آنها روی دوش دختر شکسته‌ای بود که هیچ چیز جز  "خودش" نداشت. حالا هم اینجا هستم، در سوگ ماهی که سالها پیش، احساسی غریب در آن رقم خورده،  آذرماه ۱۴۰۰ که "شب یلدا"یش نیز گذشت. این‌ها را گفتم که بگویم الحمدلله که (نجیناهُ مِنَ الغَم).


پ.ن: از یلدای ۱۳۹۰ تا یلدای ۱۴۰۰ ! راه طولانی و سختی را پیمودم. اما از زخم های جای جای روحم خرسندم. ازینکه هرگاه تیری قلبم را نشانه گرفت و به هدف نشست، کسی که تیر را بیرون کشید و زل زد به جوشش خون از میان سینه اش، خودم بودم و در نهایت هم کسی که بر طبل پیروزی کوفت، وسط آن کارزار، من بودم. با همان زخم ها، با همان تمام شدن ها، با همان مختصر شدن ها... 


والليل كعُمر الأموات طويل...

و شب همچون عمرِ مردگان بلند است...

 


پ.ن: که یادم نره، دقیقا همون روزی که میخواستیم بریم بازار گل به هوای پیاز نرگس و نشد بریم، بازار گل ترکید! 

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ساعت 21:10 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :