پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

حالش خوب نبود، آخرِ کلمه‌های زیادی که تایپ می‌کنیم و برای هم می‌فرستیم در جایگاه پایانِ حرف، می‌نویسم «مراقب خودت باش». بعد از خودم می‌پرسم آخر چگونه می‌شود یک نفر مراقب خودش باشد وقتی حالش خوش نیست؟ چه طور می‌تواند بارِ غم‌های ممتد را به تنهایی حمل کند و بعد مراقب خودش هم باشد؟ ماهم مثل گُل و گیاه نیاز به مراقبت داریم. مثل بچه‌ها نیاز داریم بدون دلیل در آغوش کشیده شویم، بوسیده شویم، مورد توجه واقع شویم یا مثل وقت‌هایی که کوچک‌تر بودیم و مادربزرگ و پدربزرگ‌ها برایمان یک کفگیر برنج بیشتر می‌کشیدند و به زور و از سر محبت می‌گفتند بیشتر غذا بخور تا جان بگیری، به اجبار زیر رگبار محبت و علاقه و توجه لِه شویم. نیاز داریم موقعی که از جانب دیگران به‌مان آسیب می‌رسد، خودمان را بیندازیم توی بغل مادرمان و گریه کنیم، گله کنیم و بگوییم فلانی من را زد که این جا یعنی همان دردهای بزرگسالی: «فلانی قلبم را شکست»، «غرورم را زیر پا گذاشته‌اند»، «به من توهین کرده‌اند»، «از پس مسائل مالی‌ام برنمی‌آیم»، «دوستش دارم و دوستم ندارد»، «دروغ شنیده‌ام»، «دلم تنگ است» و .. و .. و ..

مخلص کلام ..

ما خیلی وقت‌ها نتوانسته و نمی‌توانیم مراقب خودمان باشیم. کاش این جمله‌ی بی‌اثر از مکالمات صمیمی‌مان حذف شود و جایش را به یک آغوش با سکوتِ کش‌دار بدهد، بی‌کم و کاست، بی‌حرفِ پیش :)


پ.ن: حین جمع کردن یک ششم لباس‌هام و تقسیم بندی‌شون به نوهایی که حتی یک دفعه نپوشیدم و اونایی که نمیپوشم و اون گرم‌ها، به این فکر می‌کردم که این وسط اسباب‌کشی کم بود من چرا با این شخصیت او سی پی دی مزمنم که به یه اپسیلون روح گرم یه رنگ کمه باید زیادشه گیر میدم، کک بازسازی رو به تمبون خودم و بقیه انداختم؟

پ.ن: ولی تو روزمرگی‌م رو بهم می‌زدی:)


داشتم برای شام قاشق و چنگال آماده می‌کردم، بعد دیدم یکی‌شون ست نمیشه، یعنی کلا از یه نوع و طرح دیگه بود قاشقه، گذاشتمش توی کشو و بقیه رو باهم ست کردم. بعدش اومدم یه چیزی رو بشورم، دیدم چنگالِ ست با اون قاشق توی سینکه. با خودم گفتم خب الان اون قاشقه شوهر این چنگاله‌ست و چون این چنگال می‌تونه با یه قاشق ست بشه می‌تونه بیاد توی ضیافت. بعد دیدم دارم هویت یک مؤنث رو زیر سایه‌ی هویت یک مذکر تعریف می‌کنم و اینطوری شد که گفتم نمی‌خواد این زوج رو دعوت کنم به میز، یا اینکه این چنگاله رو بردارم اصلا با یکی دیگه ست کنم که قاشق بفهمه هویت جنس مخالفش می‌تونه بدون اون تعیین بشه. توی این فکرها بودم که دیدم دارم دنیای سفیدِ اشیاء رو درگیر این چرندیات می‌کنم و کم مونده که به یک فمینیستِ چنگالی تبدیل بشم.


پ.ن: خیلی دلم می‌خواد برم ماه! حال و هوام عوض شه! فقط نمی‌دونم ساقیا کجان🤣

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت 1:21 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :