پرنسس های تیز هوش

آفتاب از شوق ارتابد به پهنای جهان         نایدش جز نام"پرنسس های تیزهوش"برزبان

تو این ماه چندباری تو خیابون فشارم افتاد و بیهوش شدم. تو این ماه تقریبا هرشب، گریه کردم. دیگه کم‌کم فقط شب‌ها نبود. همه چیز سرده.

نمی‌دونم. شاید یه مجنون‌گر که نمی‌بینمش داره تمام شادی ِ وجودم رو می‌مکه.

شاید تو این دنیا من همون هری هستم که بعد هر برخوردش با مجنون‌گرا از هوش می‌ره و بقیه بدون درک اینکه او با چه چیز رو‌به‌رو شده، دهان به تمسخرش باز می‌کنن.

- پروفسور لوپین! چرا مامورها روی من چنین تاثیری دارن یعنی بیش از هر فرد دیگری ؟

- گوش کن! مامورها از بدترین موجودات این‌جا هستند. غذاشون همه‌ی احساسات خوبه. همه‌ی احساسات خاطرات مثبت تا جایی که شخص براش چیزی نمی‌مونه جز بدترین تجربیاتش. تو ضعیف نیستی هری! مامور‌ها روی تو اثر بیشتری دارن چون ترس های واقعی گذشته‌ات هستن، ترس‌هایی که به سختی به ذهن هم‌کلاسی‌هات می‌رسه. تو نباید از چیزی شرمنده باشی!

- من می‌ترسم پروفسور.

- خب اگر اینطور نبود فکر می‌کردم نادانی.


پ.ن: من وقتی میتونم بنویسم که بدونم تو می‌خونی

- عاشقانه نیست، کمش نکن -

پ.ن: -کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟!

عباس معروفی

پ.ن: خسته‌ام؛

خسته از این‌گونه دوام آوردن!

یا

از او که گفت: یارِ تو هستم ولی نبود

از خود که زخم خورده‌ام از یار، خسته‌ام...


چرا فاصله‌مو باادما حفظ می‌کنم؟چون حیف و میلم می‌کنن.

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ساعت 23:8 توسط Leader mahsima|


آخرين مطالب
» | مثل تنهایی من، قد بلندی داری.. |
» | شاید که باد ، عطر تن اورا..از لای در به بستر من ریزد! |
» هیچی
» | روزی وفا کنی که نیاید به کار من… |
» | گفته بودی شهید یعنی چه؟ پسرم ، جنگ چیزِ خوبی نیست... |
» | تا خرخره دلتنگم و ای کاش نبودم… |
» | برایش روشن شد آدمی می‌تواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است. |
» | نفس های آخر آن طفل … اوستانس! |
» |درد دیوانگی ما دوبرابر شده‌است      شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است|
» | جهان منتظر اوستانس-فرزند ما-ست |
قالب بلاگ :